Friday, August 27, 2010

شبهای بی‌ تو

دخترک سکوت سالیانش را می‌شکند و دوباره قلم به دست می‌گیرد، نمی‌داند چه می‌خواهد بنویسد، تنها و تنها هدف نوشتن است، شاید که آتش درونش فرو کش کرد شاید...سالهاست که از زخمی کهنه رنج می‌‌برد، سالهاست که به خود می‌‌گوید ' و فردا روز دیگریست'، که فردا و فرداهای دگر همگی‌ رفتند و تنها به زخمهایش افزودند، حس تلخیست که می‌خندی و از درون گریانی، میرقصی ولی‌ گویا مرثیه ایست بر مزار عزیزانت! نفس می‌‌کشی‌ که بگذرد و چه سخت ‌‌و تلخ می‌گذرد، غبطه می‌‌خورد بر حماقت انسانها که هر چه احمق‌تر...خوشبخت تر... چه مفاهیم نزدیکی‌! حتا حماقت هم با او دوستی نمی کند، درست مثل تو... تویی که آمدی و بر تن نحیف و خسته‌اش ضربهٔ آخر را زدی... چه سنگین و چه بیرحم بودی...و چه اندازه دخترک بی‌ دفاع و معصوم ...و تو چه اندازه نادان, که ندانسته چه کردی... کاش میدانستی ... کاش روزی بفهمی... ولی‌ نه... نادانی موهبتی است که برایت خوشبختی‌ می‌‌آورد...پس چه بیهوده آرزویی و چه عبث پنداری! تو هرگز نخواهی فهمید و این اوست و اوست و اوست که باید بماند, بپذیرد, درد بکشد بمیرد هر ثانیه و هر  لحظه هزاران بار و لبخند بزند و بگوید عجب روز زیبایی‌... صبح بخیر

4 comments:

  1. نادانی موهبتی است که برایت خوشبختی‌ می‌‌آورد! این هم بد آموزی داره چون همه خودشون رو میزنند به خریت

    ReplyDelete
  2. vali hamed jan yek haghighate talkhe va etefaghan khube chon khoshbakht tar mishan! khariate bishtar khoshbakhtie fozun tar!

    ReplyDelete