ما خیلی وقتها خواستار گفتگوی تمدن هستیم ولی اگر دقیق بنگرید میبینید که اگر نگیم جمیعاً، اکثرمون در گفت و گوهای روزمره و خیلی ساده هم مشکل داریم، به نظر خیلی ساده مییاد، سخن گفتن رو طفلان ما قبل از راه رفتن میآموزند!!! ولی چقدر گاهی سخت و شایدم غیر ممکن میشه که بگی و شنیده بشی یا حتا بشنوی! چقدر گاهی آزار میبینی که چرا هر چه تلاش میکنی که گفتگو کنی، امکان پذیر نیست...انقدر که برات میشه یه درد، یه آسیب... تا اینکه یاد میگیری که گفتگو بیهوده ست و باید سکوت کرد، تو می مونی و یه دنیا حرف نگفته، بغض نشکسته، احساسات سرکوب شده... تو می مونی و یک سکوت به وسعت تمام عمرت...نمیدونم ما به درستی نیاموختیم یا اصولاً گفتگو خیلی راه موثری نیست......ا
دل نوشته
Thursday, June 13, 2013
Friday, April 15, 2011
Sunday, August 29, 2010
گابریل گارسیا مارکز- چیزی که من آموختم
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.ا
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
__________________
ای کاش
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
...در تاريکی يک گنجه خالی
روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم...ا
Friday, August 27, 2010
شبهای بی تو
دخترک سکوت سالیانش را میشکند و دوباره قلم به دست میگیرد، نمیداند چه میخواهد بنویسد، تنها و تنها هدف نوشتن است، شاید که آتش درونش فرو کش کرد شاید...سالهاست که از زخمی کهنه رنج میبرد، سالهاست که به خود میگوید ' و فردا روز دیگریست'، که فردا و فرداهای دگر همگی رفتند و تنها به زخمهایش افزودند، حس تلخیست که میخندی و از درون گریانی، میرقصی ولی گویا مرثیه ایست بر مزار عزیزانت! نفس میکشی که بگذرد و چه سخت و تلخ میگذرد، غبطه میخورد بر حماقت انسانها که هر چه احمقتر...خوشبخت تر... چه مفاهیم نزدیکی! حتا حماقت هم با او دوستی نمی کند، درست مثل تو... تویی که آمدی و بر تن نحیف و خستهاش ضربهٔ آخر را زدی... چه سنگین و چه بیرحم بودی...و چه اندازه دخترک بی دفاع و معصوم ...و تو چه اندازه نادان, که ندانسته چه کردی... کاش میدانستی ... کاش روزی بفهمی... ولی نه... نادانی موهبتی است که برایت خوشبختی میآورد...پس چه بیهوده آرزویی و چه عبث پنداری! تو هرگز نخواهی فهمید و این اوست و اوست و اوست که باید بماند, بپذیرد, درد بکشد بمیرد هر ثانیه و هر لحظه هزاران بار و لبخند بزند و بگوید عجب روز زیبایی... صبح بخیر
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
روزگاری به خیال تو دلخوش بودم، روزگاری چه شیرین بود گرمای وجودت، آهنگ دلنشین نوای کلامت و آن نی نی چشمانت که مرا با خود به شگفت انگیز ترین و غریب ترین دیار سوق می داد! روزگاری چه دلخوش بودم به بودنت به نوازشهای هر روزه، به گرمای محبتی که لحظه ای سرد پیکرم را رها نمی کرد و آآآآآآآه آه و صد افسوس که چنان بی دفاع و به ناگاه خود را از من دریغ داشتی که هنوز تمام بدنم از عطر تو آکنده است و تمام وجودم از حسرت رفتنت......... آه که چه روزگار زشتی است! آه که من چقدر تنهایم و به وسعت تنهایی خود غمگینم! و به وسعت تنهایی خود غمگینم! و به وسعت تنهایی خود غمگینم! لحظه ای مرا دریاب مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است....دریاب
Subscribe to:
Posts (Atom)