Sunday, August 29, 2010

گابریل گارسیا مارکز- چیزی که من آموختم

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي كند

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.ا

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
__________________

‌ای کاش

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
...در تاريکی يک گنجه خالی 
روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم...ا


Friday, August 27, 2010

شبهای بی‌ تو

دخترک سکوت سالیانش را می‌شکند و دوباره قلم به دست می‌گیرد، نمی‌داند چه می‌خواهد بنویسد، تنها و تنها هدف نوشتن است، شاید که آتش درونش فرو کش کرد شاید...سالهاست که از زخمی کهنه رنج می‌‌برد، سالهاست که به خود می‌‌گوید ' و فردا روز دیگریست'، که فردا و فرداهای دگر همگی‌ رفتند و تنها به زخمهایش افزودند، حس تلخیست که می‌خندی و از درون گریانی، میرقصی ولی‌ گویا مرثیه ایست بر مزار عزیزانت! نفس می‌‌کشی‌ که بگذرد و چه سخت ‌‌و تلخ می‌گذرد، غبطه می‌‌خورد بر حماقت انسانها که هر چه احمق‌تر...خوشبخت تر... چه مفاهیم نزدیکی‌! حتا حماقت هم با او دوستی نمی کند، درست مثل تو... تویی که آمدی و بر تن نحیف و خسته‌اش ضربهٔ آخر را زدی... چه سنگین و چه بیرحم بودی...و چه اندازه دخترک بی‌ دفاع و معصوم ...و تو چه اندازه نادان, که ندانسته چه کردی... کاش میدانستی ... کاش روزی بفهمی... ولی‌ نه... نادانی موهبتی است که برایت خوشبختی‌ می‌‌آورد...پس چه بیهوده آرزویی و چه عبث پنداری! تو هرگز نخواهی فهمید و این اوست و اوست و اوست که باید بماند, بپذیرد, درد بکشد بمیرد هر ثانیه و هر  لحظه هزاران بار و لبخند بزند و بگوید عجب روز زیبایی‌... صبح بخیر

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

روزگاری به خیال تو دلخوش بودم، روزگاری چه شیرین بود گرمای وجودت، آهنگ دلنشین نوای کلامت و آن نی نی چشمانت که مرا با خود به شگفت انگیز ترین و غریب ترین دیار سوق می داد! روزگاری چه دلخوش بودم به بودنت به نوازشهای هر روزه، به گرمای محبتی که لحظه ای سرد پیکرم را رها نمی کرد و آآآآآآآه آه و صد افسوس که چنان بی دفاع و به ناگاه خود را از من دریغ داشتی که هنوز تمام بدنم از عطر تو آکنده است و تمام وجودم از حسرت رفتنت......... آه که چه روزگار زشتی است! آه که من چقدر تنهایم و به وسعت تنهایی خود غمگینم! و به وسعت تنهایی خود غمگینم! و به وسعت تنهایی خود غمگینم! لحظه ای مرا دریاب مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است....دریاب

كلبه كوچك

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بي قراری به درگاه خداوند دعا می كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی آمد

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن می آمد تا او را نجات دهد

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم

آسان می توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می رسد كارها به خوبی پيش نمی روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است

تو گفتی «من نمی توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد

تو گفتی «من نمی توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می توانی به انجام برسانی

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد

تو گفتی «من نمی توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام

تو گفتی «من می ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام

تو گفتی «من احساس تنهايی می كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد

اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می كند كه كلبه اش در حال سوختن است



نغمه ها

دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد، خدایا دلم سنگ نیست، مرا عشق او چنگ اندوه ساخت که جز غم در این چنگ آهنگ نیست، به لب جز سرود امیدم نبود، مرا بانگ این چنگ خاموش کرد، چنان دل به آهنگ او خو گرفت، که آهنگ خود را فراموش کرد، نمی دانم این چنگی سرنوشت، چه میخواهد از جان فرسوده ام، کجا می کشندم این نغمه ها، که یک دم نخواهند آسوده ام، دل از این جهان برگرفتم دریغ، هنوزم به جان آتش عشق اوست، در این واپسین لحظهٔ زندگی، هنوزم در این سینه یک آرزوست

خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش/ بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

و در جایی که آدم تک و تنها و دور از یار و یاور در سرزمین بیگانه مانده است و اگر آخرین، آری آخرین گولدنش را به بازی بگذارد دیگر پولی برای خورد و خوراک فردا نمی‌ماند، چنین احساسی، باور کن، طرفه احساسی است! بردم و بیست دقیقه بعد از قمارخانه که بیرون زدم، صد و هفتاد گولدن در جیبم بود. بلی قربان، خلاف نمی‌گویم! گاهی آخرین گولدن یعنی این! ولی اگر آن بار شهامت از دست داده بودم، اگر جرئت نکرده بودم آخرین بخت را بیازمایم؟   
قمارباز/ فیودور داستایفسکی

Slow Dance

This is a poem
written by a teenager with cancer.

"SLOW DANCE"

Have you ever
watched kids
On a merry-go-round?
Or listened to
the rain
Slapping on the ground?
Ever followed a
butterfly's erratic flight?
Or gazed at the sun into the fading
night?
You better slow down.
Don't dance so
fast.
Time is short.
The music won't
last
Do you run through each day
On the
fly?
When you ask How are you?
Do you hear the
reply?
When the day is done
Do you lie in your
bed
With the next hundred chores
Running through
your head?
You'd better slow down
Don't dance so
fast.
Time is short.
The music won't
last.
Ever told your child,
We'll do it
tomorrow?
And in your haste,
Not see his sorrow?
Ever lost touch,
Let a good
friendship die
Cause you never had time
To call
and say,'Hi'
You'd better slow down.
Don't dance
so fast.
Time is short.
The music won't last.
When you run so fast to get somewhere
You
miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry
through your day,
It is like an unopened
gift......
Thrown away.
Life is not a
race.
Do take it slower
Hear the
music
Before the song is over...